اول از همه تولد حضرت امام رضا را تبریک می گم.
بالاخره امروز هم مثل همه ی روزای دیگه اومد و رفت.این روز علاوه بر همه تفارنی که داره برای من از جنبه دیگه ای جالبه.
داستان از این قراره که 8 سال پیش درست در همین روز یعنی هشت هشت هشتاد ،زنگ اول کلاس فیزک داشتیم(اول دبیرستان) و از اونجا که معلم خیلی باحال بود و کلاسش دوست داشتنی و من هم مثل الان خیلی برای اینجور درسا مشتاق همین که جزوه را باز کردم و تاریخ زدم رفتم تو عالم هپروت....
با خودم فکر کردم 8 سال بعد تو این تاریخ من کجام؟دارم چی کار می کنم؟چقد به آرزوهام رسیدم؟ و ....
از اون وقت بود که هر سال تو این روز همین فکرا میومد تو ذهنم!اما بالاخره این روز هم اومد.امروزی که اینهمه منتظرش بودم مثل همه ی روزا برای من خیلی عادی گذشت.حالا که فکر می کنم می بینم تو این 8 سال اتفاقات بزرگی تو زندگیم گذشته که هم خوب بود هم بد ولی یه نقطه مشترک داشته؛غیر منتظره و غیر قابل پیش بینی.بدترین اتفاقات زندگیم تو همون سال های اول این 8 سال اتفاق افتاد،اتفاقاتی که نه میشه فراموشش کرد و نه تاثیراتش تا آخر عمر از بین میره.البته اتفاقات خوب هم بوده که بیشترش تو همین چند سال آخر بوده.
اما هرچی فکر می کنم می بینم که از منی که امروز هستم راضیم.دوست دارم اتفاقات بد گذشته را فراموش کنم و آینده روشنی از امروز بسازم.به امید خدا!
خدایا .....
+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:34  توسط رضا
|
پادشاهی پس از اين كه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود.
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید. « شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟» پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!
- لئو تولستوی (۱۸۷۲) به نقل از 3jokes.com
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 16:10  توسط رضا
|
این روزها بیشتر بچه ها دارن دفاع می کنند و دارن راس راسکی فارغ التحصیل می شن. در این بین کم کم داره حرف زدن بچه ها عوض میشه!
یادم میاد روزهای اول دانشگاه بیشتر در مورد مسائلی که تو دانشگاه می گذشت صحبت می کردیم و بعدها که متوجه شدیم تو دانشگاه خبری نیست بیشتر توجهات به مسائل غیر علمی دانشگاه جلب شد (البته تو این روزها مسائلی مطرح می شد که بهتره سانسور بشن!)
اما این روزهای آخر دیگه بچه ها دارن احساس بزرگ شدن می کنن و بجث ازدواج نقل مجالس شده ، بعضی ها اقدام کردن،بعضی ها می خوان اقدام کنن و بعضی ها هم که تو توهمن(البته بگذریم از اونهایی که خیلی زرنگ بودن و زودتر اقدام کردن)
شما تو کدوم مرحله هستید؟؟؟؟
به هر حال برای همه مجردا آرزوی ازدواجی موفق و سراسر عشق می کنم...
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:12  توسط رضا
|
سلام ...
از آخرین پستی که گذاشتم یه 4 ماهی می گذره.تو این 4 ماه به دلایل مختلف نتونستم یا نخواستم یا حالی نبود که مطلب بذارم.اما با شروع ترم میخوام دوباره شروع کنم.....
فعلا چند بیت از حافظ...
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم با کافران چه کارت گر بت نمیپرستی
سلطان من خدا را زلفت شکست ما را تا کی کند سیاهی چندین درازدستی
در گوشه سلامت مستور چون توان بود تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی
آن روز دیده بودم این فتنهها که برخاست کز سرکشی زمانی با ما نمینشستی
عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 21:2  توسط رضا
|
بالاخره ما هم فارغالتحصیل شدیم!(البته فقط ...تا واحد مونده که اونم یکی دو ترمه تمومه!

)
واقعا دست همهی بچههایی که تو این یکی دو ماه واقعا زحمت کشیدند درد نکنه.فقط خدا می دونه که چیها که نکشیدیم برای برگزاری جشن!
هر چند جشن دیشب کاستیهایی هم داشت،اما به خوبی و خوشی تموم شد.
با همهی این اوصاف باید بگم من توی برگزاری این جشن چیزایی را یاد گرفتم که خودش یه دنیا تجربهس؛مثلا:
فهمیدم تو یزد چندتا هتل و رستوران و هتل سنتی و ... وجود داره!
فهمیدم دم انتخابات هیچکس تو دانشگاه جرات صدور هیچ مجوزی رو نداره!
فهمیدم اجتماع بیش از سه نفر مجوز میخواد!(راهنمایی اماکن) 
فهمیدم سری که درد نمیکنه نباید دستمال بست!(راهنمایی ارشاد)
فهمیدم که بچهها شیرنی یزدی دوست ندارند چون شیرینه!
فهمیدم وقتی کنار ابوالفضل نشستی (تو ماشین) رفتن روی جدول و متعاقب اون روی پیاده رو عادیه!(این اتفاق نیم ساعت قبل از مراسم افتاد وقتی داشتیم میرفتیم خونه ما)
فهمیدم چهقدر اعتماد به نفس داریم!(چون فیلم کلیپ معرفی از من و ابوالفضل و امیر دو ساعت قبل از شروع مراسم گرفته شد،مراسم شروع شده بود و علی همچنان در پشت صحنه مشغول آماده سازی کلیپی بود که قرار بود یه ربع دیگه پخش بشه،مهمونا داشتند میومدند و بچهها داشتند پرده نصب میکردند و...)
فهمیدیم در هنگام استفاده از ویدیو پرژکتور آک باید دقت کرد! و.....
اما نفهمیدم این لباسها رو برای کی دوختند؟آخه به تن هیشکی نمییومد!

+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 18:52  توسط رضا
|
خدا را دوست دارم،
به خاطر همهی چیزهایی که از من گرفت...
خدا را دوست دارم،
به خاطر همهی سختیهایی که در زندگیم قرار داد....
خدا را دوست دارم،
به خاطر اینکه قدرتی به من داد تا بتوانم فراموش کنم آنچه با یاد آن زندگی برایم معنایی نداشت.....
خدا را دوست دارم،
به خاطر تمام روزهایی که چشمانم به دری بود که هرگز گشوده نشد...
خدا را دوست دارم،
به خاطر همهی لحظههایی که برای باورشان یک عمر هم کافی نیست...
خدا را دوست دارم،
به خاطر همهی جیزهایی که از من نگرفت...
خدا را دوست دارم،
به خاطر همهی قدرتی که در تحمل دشواریها به من داد...
خدا را دوست دارم،
به خاطر همهی چیزهایی که به من داد...
خدا را دوست دارم،
به خاطر همهی روزهای شیرینی که خاطراتش شیرینی زندگیم شده...
خدا را دوست دارم،
به خاطر همهی روزهای خوبی که در سرنوشتم قرار داده...
خدا را دوست دارم...
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 23:10  توسط رضا
|
خيلی سخته که ببينی يه آهو اسير پنجه های يه شير شده ولی تلخ تر از اون اينه که ببينی يه شير اسير چشمهای يه آهو شده
+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 21:59  توسط رضا
|
پرنده لب تنگ ماهی نشته بود و به ماهی نگاه میکرد و می گفت: سقف قفست شکسته چرا پرواز نمی کنی؟
وقتی این جمله را خوندم با خودم فکر کردم چقدر خوب می شد ما هم نگاهمون به زندگی مثل اون پرنده بود،اونوقت اون همه فرصت هایی که تو زندگیمون هست رو می دیدیم.اونوقت دیگه از مشکلاتی که ما رو مثل ماهی تو یه تنگ کردند،هی این ور اون ور گله نمی کردیم،درهای باز قفس رو می دیدیم،به جای اینکه تو تنگ دور خودمون بچرخیم میتو نستیم پرواز کنیم....

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 21:39  توسط رضا
|
تو چندتا پست قبلی هرچی حرف زدم(نوشتم) یا گلایه بود یا شکایت!ولی راستش خیلی دوست ندارم که همش منفی بگم هر چند واقعیات را باید گفت ولی این دلیل نمیشه که فقط منفی ها را ببینیم یا اگه منفی زیاد می بینیم همش را بگیم!
آدم هر جوری فکر کنه توی زندگیش همون جوری می شه.این حرف من نیست این حرف همه کسانی است که ما اونها را موفق میدونیم.من زندگی نامه خیلی هاشون رو خوندم و پای صحبت خیلی هاشون بودم.اونهایی که اکثرا فقر تنها سرمایه پدارانشون بوده ولی با نگاهی مثبت به زندگی و درک قدرت ذهن به جایی رسیدند که حتی تصورش را هم نمی تونیم بکنیم.(به قول یکیشون به جایی رسیدند که تونستند تمام طایفه شون را از زندگی برره ای به تجمل برسونند) این آدما معتقدند فقط با نگرش مثبت به زندگی تونستند به موفقیت برسند.البته با نگرش مثبت در همه شرایط حتی بدتری اونها.چون به هر حال توی هر مصیبتی بازم میشه نبمه پر لیوان را دید.حتما داستان ادیسون را شنیدید که وقتی کارگاهش که همه ی زندگیش بود آتیش گرفت و اون هیچ کاری ازش بر نمیومد به بچه هاش گفت برید و مادرتون را خبر کنید شاید تو زندیگیش هیچ وقت چنین آتشی را نبینه!بله این نگرشیه که یک آدمی که حتی از هم سالاش هم از نظر ذهنی عقب تره را به یک نابغه تبدیل میکنه.
نگرش منفی حتی میتونه رو اطرافیامون هم اثر بذاره.شما را نمی دونم ولی من کسی را دوست دارم که وقی اونا می بینم با لبخندش شاد بشم و با حرفای قشنگش انرژی بگیرم نه آدمی که تا اول صبح می بینمش بیاد با قیافه اخمو داستان یه تصادفی که سه سال پیش دیده را تعریف کنه.
در کل وقتی مثبت بیاندیشیم خود به خود راه های موفقیت تو زندگیمون پیدا میشه.امید وارم شما هم با دیدی مثبت و عاشقانه به این نوشته نگاه کنید.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 17:51  توسط رضا
|
یه سنگ کافیه تا یه شیشه را بشکنه,یه حرف کافیه تایک دل را بشکنه,یه ثانیه کافیه تا یه دوست را از دست بدی و یک دوست خوب کافیه تا یه عمر خوب زندگی کنی!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 14:19  توسط رضا
|